

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۰۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۶
مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی
خویش من و پیوندی نی همره و مهمانی
شیری است که میجوشد خونی است نمیخسبد
خربنده چرا گشتی شه زاده ارکانی
زر دارد و زر بدهد زین واخردت این دم
آن کس که رهانید از بسیار پریشانی
اشتر ز سوی بیشه بیجهد نمیآید
کی آمدهای ای جان زان خاک به آسانی
صد جا بترنجیدی گفتی نروم زین جا
گوش تو کشان کردم تا جوهر انسانی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: مولانا در این غزل به ارتباط عمیق بین انسان و حقیقت الهی میپردازد. او به تحول درونی انسان اشاره میکند و از طریق تصاویری چون شیر و خربند، نیاز به جستجوی بیپایان را نشان میدهد. شاعر دعوت میکند تا از حالت ناتوانی و پریشانی رها شویم و به جاودانگی و کمال دست یابیم. با این حال، به چالشها و موانع در این مسیر نیز اشاره میکند و تاکید میکند که برای درک عمیق حقیقت باید تلاش کرد و آگاهی را افزایش داد. در نهایت، مولانا به این نکته میرسد که در هر لحظه، امکان نو شدن و رشد روحانی وجود دارد، اما بستگی به اراده و تصمیم ما دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
