

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳
به شکرخنده اگر میببرد جان مرا
متع الله فوادی بحبیبی ابدا
جانم آن لحظه بخندد که ویاش قبض کند
انما یوم اجزای اذا اسکرها
مغز هر ذره چو از روزن او مست شود
سبحت راقصه عز حبیبی و علا
چونک از خوردن باده همگی باده شوم
انا نقل و مدام فاشربانی و کلا
هله ای روز چه روزی تو که عمر تو دراز
یوم وصل و رحیق و نعیم و رضا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به شادی و سرخوشی ناشی از عشق و وصال میپردازد. او با اشاره به باده و خم، حالتی شاداب و مسرور را تصویر میکند که در آن انسان به جوشش عشق و زیبایی متمتع میشود. لحظهای که عشق و وصال پیش میآید، جان انسان به ذوق و شوق میخندد و تمامی ذرات وجودش در خوشی غوطهور میشوند. شاعر به زیبایی و لطافت عشق اشاره دارد و بیان میکند که زندگی به شادیهای پویا و روحانی پیوند خورده است. در انتها، بر آن است که در زمانهایی که به عشق و دوستی رسیدگی نشود، باید با همدلی و اتحاد از آن لذت برد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
