

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۳۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۹
برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
بگشای کنار آمد آن یار کناری
برخیز بیا دبدبه عمر ابد بین
رستند و گذشتند ز دمهای شماری
آن رفت که اقبال بخارید سر ما
ای دل سر اقبال از این بار تو خاری
گنجی تو عجب نیست که در توده خاکی
ماهی تو عجب نیست که در گرد و غباری
اندر حرم کعبه اقبال خرامید
از بادیه ایمن شده وز ناز مکاری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به دعوت به برخاستن و استقبال از صبح و شادی میپردازد. شاعر به زیباییهای زندگی اشاره میکند و یادآوری میکند که لحظات عمر قابل بازگشت نیستند. او از دل شکستن و ناامیدی در برابر اقبال یاد میکند و به گنجینهای در دل خاکی و ماهیای در گرد و غبار اشاره میکند. همچنین، شاعر بر این نکته تأکید میکند که در این دنیا، فرصتی برای لذت بردن از زندگی وجود دارد و امید به زندگی و زیباییها باید در دلها باقی بماند. در نهایت، او به وفات و مرگ نیز بهگونهای اشاره میکند که بر ارزش زندگی و زیبایی آن تأکید کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
