

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۴۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۰
مگریز ز آتش که چنین خام بمانی
گر بجهی از این حلقه در آن دام بمانی
مگریز ز یاران تو چو باران و مکش سر
گر سر کشی سرگشته ایام بمانی
با دوست وفا کن که وفا وام الست است
ترسم که بمیری و در این وام بمانی
بگرفت تو را تاسه و حال تو چنان است
کز عجز تو در تاسه حمام بمانی
میترسی از این سر که تو داری و از این خو
کان سر تو به رنجوری سرسام بمانی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به warning از خطر جدایی و دوری از دوستان و محبت میپردازد. او میگوید که اگر از جمع دوستان دور شوی، ممکن است در زندگی دچار چالشهای جدی شوی و به حالتی نامناسب بیفتی. وفا به دوستان را به عنوان یک دین و قرض میداند و هشدار میدهد که ممکن است در آستانه مرگ، از این وام و دین بیخبر بمانی. به دیگران توصیه میکند که باید با هم یکی شوند و در کنار یکدیگر به شادمانی و سرانجام نیکو دست یابند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
