

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۴۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۲
زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی
کاین جاست تو را خانه کجایی تو کجایی
آن جا که نه جای است چراگاه تو بودهست
زین شهره چراگاه تو محروم چرایی
جاندار سراپرده سلطان عدم باش
تا بازرهی از دم این جان هوایی
گه پای مشو گه سر بگریز از این سو
مستی و خرابی نگر و بیسر و پایی
ای راه نمای از می و منزل چو شوی مست
نی راه به خود دانی و نی راه نمایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، مولانا به جستجوی حالتی از شناخت و حضور میپردازد که فراتر از مکان و زمان است. او به مخاطب خود میگوید که اینجا خانه واقعی او نیست و او باید از محدودیتهای این دنیا رها شود. با اشاره به مفهوم عدم و وجود، مولانا بیان میکند که مستان در عالم عدم بوده و در جستجوی حقیقت هستند. در نهایت، او به مقام والای شمسالدین تبریزی اشاره میکند و او را همنور زمینی و خورشید آسمانی میداند، بهگونهای که وجود او بر روشنایی و آگاهی دیگران افزوده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
