

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۴۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۳
ای شاه تو ترکی عجمی وار چرایی
تو جان و جهانی تو و بیمار چرایی
گلزار چو رنگ از صدقات تو ببردند
گلزار بده زان رخ و پرخار چرایی
الحق تو نگفتی و دم باده او گفت
ای خواجه منصور تو بر دار چرایی
در غار فتم چون دل و دلدار حریفند
دلدار چو شد ای دل در غار چرایی
آن شاه نشد لیک پی چشم بد این گو
گر شاه بشد مخزن اسرار چرایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به توصیف زیباییها و محبتهای الهی میپردازد و از حضور عشق و حقیقت در زندگی انسان صحبت میکند. او از شاه و جان و جهانی که در وجود انسان نهفته است، سخن میگوید و اشاره به نیکوییهایی دارد که از صدقات و بخششها میجوشد. در این میان، او پرسشهایی را درباره دل و عشق مطرح میکند و به اهمیت بیداری روحی و حقیقت در وجود انسان اشاره میکند. شاعر در نهایت به حال و روز عاشق و معشوق و همچنین به نوشیدن باده عشق اشاره دارد که موجب روشنی و شادابی روح میگردد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
