

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۴۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۴
یک روز مرا بر لب خود میر نکردی
وز لعل لبت جامگی تقریر نکردی
زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم
حیران و پریشانم و تعبیر نکردی
یک عالم و عاقل به جهان نیست که او را
دیوانه آن زلف چو زنجیر نکردی
بگریست بسی از غم تو طفل دو چشمم
وز سنگ دلی در دهنش شیر نکردی
در کعبه خوبی تو احرام ببستیم
بس تلبیه گفتیم و تو تکبیر نکردی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل، از محنتهای عشق و جدایی میگوید و از محبوب خود میخواهد که توجهی به او داشته باشد. او در هر بیتی از درد و غم ناشی از دوری و بیمحبتی محبوبش سخن میگوید و نشان میدهد که چگونه عشق او را پریشان کرده است. شاعر به ناامیدی از پاسخگویی محبوب اشاره میکند و میگوید که هیچ کس به اندازه او در برابر زلف و ابروی محبوبش دیوانه نشده است. او در نهایت، با نا امیدی و عجز از محبوبش میخواهد که حداقل توجهی به درد و رنج او داشته باشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
