

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۴۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۵
بخوردم از کف دلبر شرابی
شدم معمور و در صورت خرابی
گزیدم آتش پنهان پنهان
کز او اندر رخم پیداست تابی
هزاران نکته در عالم بگفتم
ز عشق و هیچ نشنیدم جوابی
گهی سوزد دلم گه خام گردد
به مانند دلم نبود کبابی
مرا آن مه یکی شکلی نمودهست
که سیصد مه نبیند آن به خوابی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و حالتی که به واسطهٔ آن به دست آورده سخن میگوید. او از شراب دلبر مینوشد و این تجربه، زندگیاش را متحول کرده و در عین حال احساساتی مانند سوختن و خاموشی را درون خود دارد. شاعر به زیبایی معشوق اشاره میکند و میگوید که او به شکلی است که هیچ ماهی نمیتواند با او مقایسه شود. عاشق به شدت در عشق غرق شده و میبیند که هرچند دنیا جلوهای صاف دارد، در عمق آن معانی عمیقتری نهفته است. در نهایت، او بر این باور است که نشستن با شمس تبریزی میتواند نور و درخشندگی بیشتری به زندگیاش ببخشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
