

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۴۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۸
دریغا کز میان ای یار رفتی
به درد و حسرت بسیار رفتی
بسی زنهار گفتی لابه کردی
چه سود از حکم بیزنهار رفتی
به هر سو چاره جستی حیله کردی
ندیده چاره و ناچار رفتی
کنار پرگل و روی چو ماهت
چه شد چون در زمین خوار رفتی
ز حلقه دوستان و همنشینان
میان خاک و مور و مار رفتی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به یار خود مینگرد که ناگهان و بدون هیچ آگاهسازی از او جدا شده است. او با حسرت و درد از رفتن یار سخن میگوید و به یاد میآورد که یار چگونه در جمع دوستان و در کنار زیباییها بوده است. شاعر از ناچاری و احساس فقدان خود مینالد و به این میاندیشد که یار چه اندیشهها و سخنانی داشته که اکنون بیخبر از آنها رفته است. او از عمق غم و داغ جدایی میگوید و چشم به راه یاری است که به یک باره و بیخبر ترک کرده است. در پایان، حسرت و ناتوانی در درک جدایی یار و بیخبری از او به وضوح حس میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
