

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۹۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۰
چو عشق آمد که جان با من سپاری
چرا زوتر نگویی کآری آری
جهان سوزید ز آتشهای خوبان
جمال عشق و روی عشق باری
چو جان بیند جمال عشق گوید
شدم از دست و دست از من نداری
بدیدم عشق را چون برج نوری
درون برج نوری اه چه ناری
چو اشترمرغ جانها گرد آن برج
غذاشان آتشی بس خوشگواری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان تجلی عشق و تأثیرات آن بر جان و جهان میپردازد. او از آتش عشق و زیباییهای معشوق صحبت میکند و احساسات عمیق خود را نسبت به این عشق بیان میکند. شاعر به تماشا و شگفتی در برابر جمال عشق مینشیند و خود را در این دنیای عاشقانه غرق مییابد. عشق را به عنوان نوری در برج میبیند که جانها را به سمت خود جذب میکند و بر این باور است که این عشق، او را از دنیا و مادیات دور کرده است. در نهایت، او به وجود شمس الدین به عنوان معشوق خود اشاره میکند و خود را همچون لالهای سرخ در تبریز توصیف میکند که تحت تأثیر عشق قرار گرفته است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
