

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۹۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۸
خداوندا زکات شهریاری
ز من مگذر شتاب ار مهر داری
هلا آهستهتر ای برق سوزان
که شد چشمم ز تو ابر بهاری
نمیتاند نظر کاندر رکابت
رسد در گرد مرکب از نزاری
عنان درکش پیاده پروری کن
که خورشیدی و عالم بیتو تاری
جدایی نیست این تلخی نزع است
گلوی ما به هجران میفشاری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به درخواست و ندای خداوند میپردازد و از او میخواهد که از لطف و محبتش او را فراموش نکند. او به شدت تحت تأثیر عشق قرار دارد و این عشق را همانند خورشیدی میداند که بدون آن جهان تاریک است. شاعر احساس جدایی و تلخی را در نتیجه دوری از محبوبش به تصویر میکشد و میگوید که حتی جانش نیز به دنبال او میدود. در پایان، او بر عهدی که با محبوب بسته شده تأکید میکند و از تمایل خود به تداوم این عشق، حتی با وجود درد و رنج، سخن میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
