

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۰۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۰
ز هر چیزی ملول است آن فضولی
ملولش کن خدایا از ملولی
به قاصد تا بیاشوبد بجنگد
بدو گفتم ملولی هست گولی
بخورد آن بازی من خشمگین شد
مرا گفتا خمش دیوانه لولی
نگوید هیچ را بد مرد این راه
مبین بد هیچ را ور نی تو غولی
بگفتم عین انکار تو بر من
نه بد دیدن بود یا بیحصولی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دعوا و کشمکشهای درونی انسان اشاره میکند و به بازیهای فکری و شگفتیهایی که در شناخت خود و دیگران وجود دارد، میپردازد. او به وضعیت اضطراب و دلخوری ناشی از فضولی و کنجکاوی در روابط اشاره میکند و از خداوند میخواهد که این ملولیت را از آن شخص دور کند. در ادامه، شاعر به تناقضها و پیچیدگیهای درک انسانها میپردازد و نشان میدهد که هر فرد ممکن است در یک زمان در نقشهای مختلفی همچون معلم، شاه و فرستاده ظاهر شود، و این تغییرات بخشی از طبیعت انسانی است. در نهایت، شاعر به اهمیت بیرون رفتن از خود و عدم وابستگی به نفس اشاره میکند تا به حقیقتی عمیقتر دست یابد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
