

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۱۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۰
بیا ای غم که تو بس باوفایی
که ابر قطرههای اشکهایی
زنی درویش آمد سوی عباس
که تعلیمم بده نوعی گدایی
در حیلت خدا بر تو گشادهست
تو آموزی گدایان را دغایی
تو نعمانی در این مذهب بگو درس
که خوش تخریج و پاکیزه ادایی
من مسکین دمی دارم فسرده
ندارم روزیی از ژاژخایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل با غم به گفتگو میپردازد و او را به عنوان معرف وفاداری و لطافت معرفی میکند. او از درویش و زنی به نام عباس میخواهد که به او نوعی گدایی بیاموزد و به تعلیم عبادات و طاعات بپردازد. زن در پی آن است که از حال ناتوانی و بیپولی خود بگوید و از عباس میخواهد تا او را در این زحمت یاری کند. عباس به او میگوید که نباید ناامید باشد و گریه کردن در این شرایط کمکی میکند، زیرا این اشکها به عنوان وسیلهای برای رسیدن به معارف و آگاهیهای بالاتر عمل میکند. در نهایت، شاعر بر اهمیت گریه و دل سپردن به خدا تأکید میکند و نشان میدهد که ارتباط دل و اشک به نوعی پیوندی معنوی و عمیق است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
