

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۱۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۱
بیا ای یار کامروز آن مایی
چو گل باید که با ما خوش برآیی
خدایا چشم بد را دور گردان
خداوندا نگه دار از جدایی
اگر چشم بد من راه من زد
به یک جامی ز خویشم ده رهایی
نهادم دست بر دل تا نپرد
تو دل از سنگ خارا درربایی
نه من مانم نه دل ماند نه عالم
اگر فردا بدین صورت درآیی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر مولانا از یار خود دعوت میکند تا با او بیاید و لحظات خوشی را به همراهش سپری کند. او از خداوند درخواست میکند که او را از چشمزخم دور کند و از جدایی حفظ نماید. شاعر با بیان حسی عمیق از وابستگی و نیاز به حضور یار، از دل سنگی و بیحسی خود شکایت میکند و در عین حال به نور و روشنایی او اشاره میکند. در انتها، او به یار یادآور میشود که در هر جا که باشد، یاد او در دلش وجود دارد و خداوند را با صفاتی چون نور تجلی میدهد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
