

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۱۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۹
مگر تو یوسفان را دلستانی
مگر تو رشک ماه آسمانی
مها از بس عزیزی و لطیفی
غریب این جهان و آن جهانی
روانهایی که روز تو شنیدند
به طمع تو گرفته شب روانی
ز شب رفتن ز چالاکی چه آید
چو ذوالعرشت کند می پاسبانی
منم آن کز دم عیسی بمردم
مرا کشتهست آب زندگانی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از زیبایی و عظمت شمسالدین تبریزی سخن میگوید و او را پیشوای دلها و نازنین آسمانها معرفی میکند. او به عشق و هجران خود از شمس میپردازد و بیان میکند که جدایی از او موجب دردی عمیق در جانش شده است. شاعر به مرگ و زندگی اشاره میکند و بیان میکند که حتی در درد و عذاب، عشق شمس، او را زنده نگه میدارد. در پایان، شاعر بر عظمت و یگانگی شمس تأکید میکند و ابراز میدارد که هیچ واژه یا عبارتی نمیتواند حق مطلب را ادا کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
