

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۲۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۶
ای دیده ز نم زبون نگشتی
وی دل ز فراق خون نگشتی
وی عقل مگر تو سنگ جانی
چون مایه صد جنون نگشتی
این یک هنرت هزار ارزد
کز عشق به هر فسون نگشتی
لیک از تو شکایت است دل را
کز ناله چو ارغنون نگشتی
ز اندیشه دوست بو نبردی
ز اندیشه خود فزون نگشتی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به نقد نگاه و حالتهای متفاوت انسان میپردازد و از آنها میخواهد که به خود و عشق توجه کنند. او به دیده، دل و عقل به عنوان نمادهای انسانی اشاره میکند و میگوید که آنها باید در برابر جذبه عشق و زیباییهای عالم بیدار شوند. همچنین از دل شکایت میکند که چرا به ناله و گریه نیفتاده و از اندیشه و معرفت خود بیخبر مانده است. در نهایت، شاعر به شخصیت شمس تبریزی اشاره میکند و بر اهمیت حضور او در زندگی انسانها تأکید میورزد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
