

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۴۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۱
ای آنک تو خواب ما ببستی
رفتی و به گوشهای نشستی
ای زنده کننده هر دلی را
آخر به جفا دلم شکستی
ای دل چو به دام او فتادی
از بند هزار دام رستی
رستی ز خمار هر دو عالم
تا حشر ز دام دوست مستی
با پر بلی بلند میپر
چون محرم گلشن الستی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به معشوقی اشاره میکند که به خواب دلها میآید و با زیبایی خود زندگی را زنده میکند. او از جدایی و غم ناشی از آن سخن میگوید و به یاد میآورد که چگونه عشق باعث رهایی از بندهای دنیا میشود. در عین حال، به جستوجوی جمال معشوق میپردازد و بر این نکته تأکید میکند که اگرچه جمال دوست را شاید دیده باشد، ولی درک آن حقیقت نزد او ممکن نیست. شاعر در پایان به بینصیبی از عشق اشاره میکند و به نقش و تأثیر آن بر زندگی انسانها میپردازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
