

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۵۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۸
مست می عشق را حیا نی
وین باده عشق را بها نی
آن عشق چو بزم و باده جان را
می نوشد و ممکن صلا نی
با عقل بگفت ماجراها
جان گفت که وقت ماجرا نی
از روح بجستم آن صفا گفت
آن هست صفا ولی ز ما نی
گفتم که مکن نهان از این مس
ای کفو تو زر و کیمیا نی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف عشق و حال و هوای مس وجود میپردازد. او عشق را بادهای میداند که جان را سیراب میکند و از عقل میخواهد تا از ماجراهایی بگوید که جان در آن غوطهور است. شاعر از روح خود صفا و روشنی را جستجو میکند و در این سفر، به حقیقت عشق و وجود شمسالدین تبریز پی میبرد. او بر این باور است که عشق و زیبایی در ذات خداوند نهفته است و هر انسانی باید به این حقیقت پایبند باشد. در نهایت، شاعر به توصیف جذابیتهای عشق و قدرت آن میپردازد و بر تسلیم در برابر اراده عشق تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
