

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۶۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۶
ای بیتو محال جان فزایی
وی در دل و جان ما کجایی
گر نیم شبی زنان و گویان
سرمست ز کوی ما درآیی
جان پیش کشیم و جان چه باشد
آخر نه تو جان جان مایی
در بام فلک درافتد آتش
گر بر سر بام خود برآیی
با روی تو کیست قرص خورشید
تا لاف زند ز روشنایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان عشق و دلتنگی خود نسبت به محبوب میپردازد و بیان میکند که زندگی بدون او غیرممکن است. او از محبوب میخواهد که به دل و جان او وارد شود و جان خود را که به عشق او فدای میکند، به او تقدیم کند. عشق او همچون نوری است که در فضا میتابد و نالههای بلبل یادآور آشنایی و نزدیکی به محبوب است. شاعر به درد جدایی اشاره میکند و این نالهها را درمانی برای زخمها و جداییها میشمارد. در نهایت، او به کشف حقیقت خدایی از طریق ناله و فغان اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
