

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۶۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۷
گر یار لطیف و باوفایی
ور از دل و جان از آن مایی
خواهم که در این میان درآیی
ای ماه بگو که کی برآیی
چون صورت جان لطیف کاری
از حلقه چرا تو برکناری
وز یارک خود دریغ داری
ای ماه بگو که کی برآیی
برخیز که ما و تو چو جانیم
وز رازک همدگر بدانیم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به یار لطیف و باوفا اشاره میکند و از او میخواهد که چهرهاش را نمایان کند. او ابراز میکند که عشق و محبتشان باعث میشود مانند جان و تن یکدیگر باشند و باید برای به هم رسیدن تلاش کنند. شاعر از یار میپرسد که چرا از او دوری میکند و در گوشهای نشسته است و از او میخواهد که به سوی او بیاید تا بتوانند در کنار هم رقص کنند و عشق را تجربه کنند. او به زیبایی و لطافت یار اشاره دارد و میخواهد که شب را با یکدیگر بگذرانند، در حالی که آنها سرنوشت و تقدیر الهی را نیز در نظر میگیرند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
