

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۷۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۴
در فنای محض افشانند مردان آستی
دامن خود برفشاند از دروغ و راستی
مرد مطلق دست خود را کی بیالاید به جان
آخر ای جان قلندر از چه پهلو خاستی
سالکی جان مجرد بر قلندر عرضه داد
گفت در گوشش قلندر کان طرف می واستی
کاین طرف هر چند سوزی در شرار عشق خویش
لیک هم مطلق نهای زیرا که در غوغاستی
در جمال لم یزل چشم ازل حیران شده
نی فزودی از دو عالم نی ز نفیش کاستی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر دربارهی فانی شدن در عشق و حقیقت است و بر جستجوی خالصانهی مقام عشق و شناخت تاکید دارد. در این گشت و گذار، مردان روحانی و سالکان را به تصویر میکشند که از دروغ و حقیقت میگذرند. قلندر به سالک میگوید که حتی در سوز عشق و شهوت، مطلق نیست و همواره در غوغای دنیا باقی میماند. شاعر به زیباییهای ازلی و وجودی اشاره میکند و از عشاق میخواهد که از هوسها بپرهیزند و حقیقت را بشناسند. همچنین، به پاکی و روشنی چشمها اشاره میکند و میگوید که اگر شمسالدین بخواهد، در اصل وجود ندارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
