

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۸۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۸
آه از آن رخسار برق انداز خوش عیارهای
صاعقه است از برق او بر جان هر بیچارهای
چون ز پیش رشتهای در لعل چون آتش بتافت
موج زد دریای گوهر از میان خارهای
این دل صدپاره مر دربان جان را پاره داد
چون به پیش پرده آمد بهترک شد پارهای
هشت منظر شد بهشت و هر یکی چون دفتری
هشت دفتر درج بین در رقعهای رخسارهای
تا چه مرغ است این دلم چون اشتران زانو زده
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر به زیبایی و جذابیت چهره محبوب خود اشاره میکند و از تأثیرات عمیق آن بر دل و جان عاشقان میگوید. او به تضادهای درون دل اشاره میکند که در عین عشق، آواره و رنجیده است. همچنین، از زیباییهای مختلفی که در چهره محبوبش نهفته است، سخن به میان میآورد و از حسرت و شوقی که در دل دارد، پرده برمیدارد. عشق را همچون آفتاب و روشنایی میبیند که جانها را روشن میکند و به زبان عشق و زیبایی اشاراتی غیبی نیز دارد. در نهایت، شاعر با اشاره به شمس تبریزی، نکتهای را درباره إسارت و آزادی در عشق به تصویر میکشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
