

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۸۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۹
پیش شمع نور جان دل هست چون پروانهای
در شعاع شمع جانان دل گرفته خانهای
سرفرازی شیرگیری مست عشقی فتنهای
نزد جانان هوشیاری نزد خود دیوانهای
خشمشکلی صلحجانی تلخرویی شکری
من بدین خویشی ندیدم در جهان بیگانهای
با هزاران عقل بینا چون ببیند روی شمع
پر او در پای پیچد درفتد مستانهای
خرمن آتش گرفته صحن صحراهای عشق
گندم او آتشین و جان او پیمانهای
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف حالتی عارفانه و عاشقانه میپردازد که در آن دلش به عشق و جمال معشوق مشغول است. او خود را مانند پروانهای میبیند که در نور شمع جانان میچرخد و از عشق و مستی ناشی از آن سخن میگوید. در عین حال، او از خشم و صلح و تضادهای درونی خود نیز سخن میگوید و به معرفت و دانش پیر آشنا میشود. شاعر به نقش شمس تبریزی به عنوان مصدر عشق و آگاهی اشاره میکند و از او خواستار پند و نصیحت میشود. در انتها، وی به نیکی و رحمت در وجود خود تأکید میکند و به خوانندگان یادآوری میکند که از حسدها و غمها بپرهیزند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
