

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۹۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۲
سر نهاده بر قدمهای بت چین نیستی
ز آنک مسی در صفت خلخال زرین نیستی
راست گو جانا که امروز از چه پهلو خاستی
چیز دیگر گشتهای تو رنگ پیشین نیستی
در رخ جان رنگ او دیدم بپرسیدم از او
سر چنین کرد او که یعنی محرم این نیستی
دوش آمد خواجهای بر در بگفتش عشق او
سیم و زر داری ولیکن مرد زرین نیستی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به موضوع عشق و تغییرات درون انسان اشاره میکند. او به بت چینی اشاره میکند که با وجود زیبایی، در عمق وجودش چیزی برای عرضه ندارد و به نوعی تأکید میکند که ظاهر و باطن ممکن است کاملاً متفاوت باشند. همچنین شاعر از فردی سخن میگوید که در برخورد با عشق، به نظر میرسد دچار دگرگونی شده و دیگر آنچه که قبلاً بود نیست. در نهایت، او تأکید میکند که ثروت ظاهری همچون سیم و زر نمیتواند نشاندهندهی ارزش واقعی انسان باشد، بلکه باید به عمق روح و عشق درونی توجه کرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
