

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۱۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۷
مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی
هله ای دیده و نورم گه آن شد که بشورم
پی موسی تو طورم شدی از طور کجایی
اگرم خصم بخندد و گرم شحنه ببندد
تو اگر نیز به قاصد به غضب دست بخایی
به تو سوگند بخوردم که از این شیوه نگردم
بکنم شور و بگردم به خدا و به خدایی
بکن ای دوست چراغی که به از اختر و چرخی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دوستی میگوید که نبودن او ناراحتکننده است و از او میخواهد که هرچه زودتر بیاید. او احساس میکند که در نبود دوست، همچون طوری کسالتبار است و میخواهد با آمدن او زندگی دوبارهای را تجربه کند. شاعر با استفاده از تصاویری چون جغد و عشق، به درد و شوق خود برای دیدن دوست اشاره میکند و تأکید میکند که هیچچیز نمیتواند عشق واقعی را از بین ببرد. او از دوست میخواهد که با حضورش آرامش و شفای حقیقی به زندگیاش بازگرداند و به این نتیجه میرسد که عشق، همواره وجود خواهد داشت.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
