

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۱۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۹
اگر او ماه منستی شب من روز شدستی
اگر او همرهمستی همه را راه زدستی
وگر او چهره هستی به سر دست بخستی
ز کجا عقل بجستی ز کجا نیک و بدستی
وگر او در صمدیت بنمودی احدیت
به خدا کوه احد هم خوش و مست احدستی
و اگر باغ نه مستی که در او میوه برستی
ز کجا میوه تازه به درون سبدستی
سبد گفت رها کن سوی آن باغ نهان شو
اگر این گفت نبودی نه مدد بر مددستی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر به توصیف زیبایی و ماهیت حقیقت میپردازد و ارادت و محبت خود را به معشوق ابراز میکند. او میگوید که اگر معشوق در زندگیاش نباشد، همهچیز بیمعناست و هیچکس نمیتواند او را به درستی درک کند. شاعر از باغ عشق و میوههای شیرین آن سخن میگوید و دعوت میکند که از ظواهر دنیا فاصله بگیرد و به مرتبهای بالاتر وارد شود. در پایان، اشاره میکند که رهایی و درک عمیق از حقیقت، نیاز به ترک تعلقات دنیوی دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
