

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۳۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۲
صنما چنان لطیفی که به جان ما درآیی
صنما به حق لطفت که میان ما درآیی
تو جهان پاک داری نه وطن به خاک داری
چه شود اگر زمانی به جهان ما درآیی
تو لطیف و بینشانی ز نهانها نهانی
بفروزد این نهانم چو نهان ما درآیی
چو تو راست ای سلیمان همگی زبان مرغان
تو به لب چه شهد بخشی چو زبان ما درآیی
به جهان ملک توی بس نکشد کمان تو کس
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به معشوقش میپردازد که با لطافت و زیبایی خود به جان او نفوذ میکند. او از معشوق میخواند که اگر به جهان او بیاید، هرچند او به خاک تعلق ندارد، این ورود میتواند به تحولی عمیق بینجامد. شاعر بیان میکند که این معشوق همانند سلیمان به زبان مرغان قدرتی ویژه میبخشد و اگر او در زندگیاش ظاهر شود، به نوعی جادوگری حقیقت را برای او به ارمغان میآورد. در نهایت، شاعر به شمس تبریز اشاره میکند و امید دارد که حضور او قابلیت تغییر همهچیز را به زیبایی و ارزشمند بودن دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
