

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۳۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۴
به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی
که ندا کند شرابش که کجاست تلخکامی
چه بود حیات بیاو هوسی و چارمیخی
چه بود به پیش او جان دغلی کمین غلامی
قدحی دو چون بخوردی خوش و شیرگیر گردی
به دماغ تو فرستد شه و شیر ما پیامی
خنک آن دلی که در وی بنهاد بخت تختی
خنک آن سری که در وی می ما نهاد کامی
ز سلام پادشاهان به خدا ملول گردد
چو شنید نیکبختی ز تو سرسری سلامی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف خوشیها و لذتهای عشق میپردازد و از جمال معشوق به شوق میآید. او زندگی بدون عشق را بیمعنا و پر از رنج میداند و به تجربههای شیرین و سرمستی ناشی از عشق اشاره میکند. در این میان، ناامیدی از مقامهای دنیوی و نیکبختی واقعی که در عشق مییابد، مورد تأکید قرار میگیرد. شاعر با بکار بردن نشانههای شراب و مستی، حس شوق و شادی را برای رسیدن به معشوق مورد اشاره قرار میدهد و با یک سؤال در انتها، به کنجکاوی در فهم عمق این احساسات میرسد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
