

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۳۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۷
هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی
برسد وصال دولت بکند خدا خدایی
ز کرم مزید آید دو هزار عید آید
دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی
شکر وفا بکاری سر روح را بخاری
ز زمانه عار داری به نهم فلک برآیی
کرمت به خود کشاند به مراد دل رساند
غم این و آن نماند بدهد صفا صفایی
هله عاشقان صادق مروید جز موافق
که سعادتی است سابق ز درون باوفایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عاشقان بشارت میدهد که جدایی در نهایت به پایان میرسد و وصال به آنها خواهد رسید. او از اهمیت و ارزش وفا و باوفایی میگوید و یادآوری میکند که باید از غم و دنیا فاصله گرفت تا به سعادتی دست یافت. نیز به سفر روح و بالاجبار به سمت آسمان اشاره میکند و بر ضرورت حرکت و تلاش برای رسیدن به مقام بالاتر تأکید دارد. در نهایت، شاعر بر نور و آگاهی الهی و اهمیت شناخت و آشنا شدن با واقعیات از طریق نور درون اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
