

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۳۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۹
بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی
صنما بلی ولیکن تو نشان بده کجایی
چو رها کنی بهانه بدهی نشان خانه
به سر و دو دیده آیم که تو کان کیمیایی
و اگر به حیله کوشی دغل و دغا فروشی
ز فلک ستاره دزدی ز خرد کله ربایی
شب من نشان مویت سحرم نشان رویت
قمر از فلک درافتد چو نقاب برگشایی
صنما تو همچو شیری من اسیر تو چو آهو
به جهان کی دید صیدی که بترسد از رهایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به یار خود خطاب میکند و با ناله و فراق از او یاد میکند. او در جستجوی یار است و آرزوی دیدارش را دارد، از این رو به او میگوید که اگر با فریب و حیله به دور از او باشد، دردش بیشتر خواهد شد. شاعر احساس ناامیدی را بیان میکند و از خداوند درخواست میکند که او را از این ناراحتی رهایی بخشد. او به امید یار، دل و مال خود را فدای او کرده و در انتظار ظهورش نشسته است. در نهایت، او به زیبایی و غنای یار اشاره کرده و بر قدرت و جذابیت او تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
