

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۴۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۱
به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبی
که پیالههاست مردم تو شراب بخش خنبی
هله خواجه خاک او شو چو سوار شد به میدان
سر اسب را مگردان که تو سر نهای تو سنبی
که در آن زمان سری تو که تو خویش دنب دانی
چو تو را سری هوس شد تو یقین بدانک دنبی
ز جهان گریز و وابر تو ز طاق و از طرنبش
چو ز خویش طاق گشتی ز چه بسته طرنبی
تو بدان خدای بنگر که صد اعتقاد بخشد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف حقیقت معنوی و نیاز به نزدیکی به خداوند میپردازد. او اشاره میکند که انسان نباید از توجه به وجود خود غافل شود و باید به سادگی و پاکی قلب خود متمرکز شود. با تأکید بر اهمیت بینش و دوری از حجابهای مادی، شاعر تأکید میکند که تنها با نگاهی صدق به خداوند، میتواند به شناخت واقعی دست یابد. این شعر دعوتی به خودآگاهی و رهایی از تعلقات دنیوی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
