

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۴۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۲
بت من ز در درآمد به مبارکی و شادی
به مراد دل رسیدم به جهان بیمرادی
تو بپرس چون درآمد که برون نرفت هرگز
که درآمد و برون شد صفتی بود جمادی
غلطم مگو که چون شد ز چگونگی برون شد
تو چگونهای ولیکن تو ز بیچگونه زادی
چه چگونه بد عدم را چه نشان نهی قدم را
نگر اولین قدم را که تو بس نکو نهادی
همه بیخودی پسندم همه تن چو گل بخندم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از ورود معشوق به زندگیاش به شادی و موفقیت یاد میکند، با اشاره به اینکه این حضور، او را به آرزودلش رسانده است. او بر این نکته تأکید دارد که این معشوق از طریق ویژگیهای خاص خود وارد زندگیاش شده و همیشه در کنار او باقی مانده است. مولانا به مفهوم وجود و عدم اشاره میکند و میپرسد چگونه میتوان وجود را با عدم مقایسه کرد. در انتها، شاعر با شوق و سرور میگوید که همه چیز را در بیخود بودن و لذت از زندگی مییابد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
