

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۴۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۳
هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی
به خدا به هیچ خانه تو چنین چراغ دیدی
نه ز بادها بمیرد نه ز نم کمی پذیرد
نه ز روزگار گیرد کهنی و یا قدیدی
هله آسمان عالی ز تو خوش همه حوالی
سفری دراز کردی به مسافران رسیدی
تو بگو وگر نگویی به خدا که من بگویم
که چرا ستارگان را سوی کهکشان کشیدی
سخنی ز نسر طایر طلبیدم از ضمایر
که عجب در آن چمنها که ملک بود پریدی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر به پری شبرو خطاب میکند و از زیبایی و جذابیت او سخن میگوید، او را موجودی میداند که در نور و شفافیت خود از دیگران متمایز است. از عشق و جذبهای صحبت میکند که او را به سوی مسافران و عاشقان میکشاند و در این میان، به لزوم عشق و محبت در زندگی اشاره میکند. در ادامه، راز عشق را جویا میشود و به این نتیجه میرسد که آنچه در باطن وجود دارد، حقیقتی عمیق و ارزشمند است. شعر به ستایش عشق میپردازد و عشق و زیبایی را عاملی برای شادابی و خوشحالی میداند. در نهایت، شاعر دعوت میکند که عاشقان و مسافران جان را خوشحال و شاداب نگهدارند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
