

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۶۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۱
چند روز است که شطرنج عجب میبازی
دانه بوالعجب و دام عجب میسازی
کی برد جان ز تو گر ز آنک تو دل سخت کنی
کی برد سر ز تو گر ز آنک بدین پردازی
صفت حکم تو در خون شهیدان رقصد
مرگ موش است ولیکن بر گربه بازی
بدگمان باشد عاشق تو از اینها دوری
همه لطفی و ز سر لطف دگر آغازی
همچو نایم ز لبت میچشم و مینالم
کم زنم تا نکند کس طمع انبازی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بازی عمیق شطرنج و هماهنگی آن با عشق و زندگی اشاره میکند. او از دانهها و دامهایی صحبت میکند که نشاندهنده پیچیدگیهای عشق و روابط انسانی است. با تأکید بر اینکه در عشق اگر دل سخت شود، هیچ چیز برنده نخواهد شد، تصریح میکند که عشق واقعی از لطافت و شفافیت نشأت میگیرد. در ادامه، شاعر توجهی به نالههای عاشقانه دارد و میگوید این نالهها باید به درستی درک شوند و تنها به آواز تبدیل نشوند. در نهایت، او به دل و اندیشه خود نصیحت میکند که از خودخواهی و دغدغهها دور شود تا بتواند به درک و همنشینی با معشوق نائل آید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
