

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۶۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۶
گر گریزی به ملولی ز من سودایی
روکشان دست گزان جانب جان بازآیی
زین خیالی که کشان کرد تو را دست بکش
دست از او گر نکشی دست پشیمان خایی
رو بدو آر و بگو خواجه کجا میکشی ام
کآسمان ماه ندیدهست بدین زیبایی
رایگان روی نمودهست غلط افتادی
باش تا در طلب و پویه جهان پیمایی
گنده پیر است جهان چادر نو پوشیده
از برون شیوه و غنج و ز درون رسوایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به رابطه عمیق و متعالی با محبوب میپردازد و به فراخوانی طرف مقابل برای بازگشت به خود و رهایی از خیالات و وسوسهها میپردازد. او از انزوا و فاصلهگیری میگوید و تأکید میکند که زیبایی واقعی در نزد محبوب است و نباید از آن غافل شد. همچنین به وجود نفاق و ترس در دلها اشاره کرده و بر لزوم صراحت و حضور در لحظه تأکید میکند. در پایان، شاعر نسبت به ماهیت وجود شمس تبریزی به عنوان نماد روشنی و حقیقت اشاره میکند و به این نکته میپردازد که نباید انتظار چیزهای آینده را داشت، بلکه باید از لحظه حال بهره برد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
