

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۷۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۷
بر یکی بوسه حقستت که چنان میلرزی
ز آنک جان است و پی دادن جان میلرزی
از دم و دمدمه آیینه دل تیره شود
جهت آینه بر آینه دان میلرزی
این جهان روز و شب از خوف و رجا لرزان است
چونک تو جان جهانی تو جهان میلرزی
چون قماشات تو اندر همه بازار که راست
سزدت گر جهت سود و زیان میلرزی
تا که نخجیر تو از بیم تو خود چون لرزد
که تو صیادی و با تیر و کمان میلرزی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف حال و وضعیت انسانی میپردازد که در آغوش عشق و تمایلاتش دچار لرزش و تزلزل است. او از خطر و امید در دنیا صحبت میکند و میگوید که این جهان پر از خوف و رجاست. با اشاره به ناپایداری زندگی، شاعر به عشق و شخصیت محبوب اشاره میکند که چون نور و حرارت زندگیبخش است، اما همچنان در معرض لرزشهای ناشی از دنیای مادی قرار دارد. شاعر همچنین نسبت به نقش انسان بهعنوان صیاد و مُخاطب ستمها و فتنهها هشدار میدهد و شرح میدهد که دل انسان، با وجود زیبایی و جاذبه، در خفقان و تردید به سر میبرد. در نهایت، او به ناپایندگی ظاهری و باطنی انسانها و توجیه لرزیدن آنها از بار مشکلات اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
