

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۷۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۸
هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی
حیله کم کن نگذارم که به فن بگریزی
جان شیرین تو در قبضه و در دست من است
تن بیجان چه کند گر تو ز تن بگریزی
گر همه زهرم با خوی منت باید ساخت
پس تو پروانه نه ای گر ز لگن بگریزی
چون کدو بیخبری زین که گلویت بستم
بستم و میکشمت چون ز رسن بگریزی
بلبلان و همه مرغان خوش و شاد از چمنند
جغد و بوم و جعلی گر ز چمن بگریزی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تأکید بر وابستگی و تعلق انسان به دیگران میپردازد و میگوید که تلاش برای گریختن از این وابستگی نه تنها ممکن نیست، بلکه باعث آسیب به خود فرد خواهد شد. او از معشوق میخواهد که در برابر وسوسههای گریز مقاومت کند، چرا که جان او در دست شاعر است و فرار از این ارتباط خیالی بیش نیست. شاعر با استفاده از تصاویر مختلف، مانند پروانه و بلبلان، بر این نکته تأکید میکند که گریختن از محبت و راز و نیاز تنها به ناکامی و درد منتهی میشود. در نهایت، او میگوید که نه تنها نباید از این عشق بگریزد، بلکه باید به آن عشق ورزد و با آن زندگی کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
