

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۸۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۶
اگر امشب بر من باشی و خانه نروی
یا علی شیر خدا باشی یا خود علوی
اندک اندک به جنون راه بری از دم من
برهی از خرد و ناگه دیوانه شوی
کهنه و پیر شدی زین خرد پیر گریز
تا بهار تو نماید گل و گلزار نوی
به خیالی به من آیی به خیالی بروی
این چه رسوایی و ننگ است زهی بند قوی
به ترازوی زر ار راه دهندت غلط است
بجوی زر بنه ارزی چو همان حب جوی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و دلدادگی خود اشاره میکند و از محبوبش میخواهد که تا صبح در کنار او بماند. او به جنون و شور عشق اشاره میکند و از محبوب میخواهد که به دنیای خرد و محدودیتها توجه نکند و به بهار و زیبایی عشق روی آورد. شاعر با انتقاد از بیتوجهی نسبت به عشق حقیقی، به عمق ارتباط خود و محبوبش اشاره میکند و بیان میکند که هر دوی آنها باید در این عشق غرق شوند و از خودخواهیها و محدودیتها فرار کنند تا به وحدت و کمال دست یابند. در نهایت، شاعر بر احساس یگانگی و غیرت نسبت به عشق تأکید میکند و راهیابی به عشق راستین را در جمع شدن در کنار یکدیگر میداند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
