

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۰۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۳
باوفا یارا جفا آموختی
این جفا را از کجا آموختی
کو وفاهای لطیفت کز نخست
در شکار جان ما آموختی
هر کجا زشتی جفاکاری رسید
خوبیش دادی وفا آموختی
ای دل از عالم چنین بیگانگی
هم ز یار آشنا آموختی
جانت گر خواهد صنم گویی بلی
این بلی را زان بلا آموختی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به شکوه از وفای از دست رفته و جفای یار میپردازد و میپرسد که این جفا را از کجا آموخته است. او به یاد وفاهای زیبای گذشته اشاره میکند که در ابتدا وجود داشته و در برخورد با زشتیها، وفا را فراموش کردهاند. شاعر نسبت به عشق و بلای آن نیز تأمل میکند و به دل خود یادآوری میکند که حتی در غم و رنج، میتوان از زیباییها و خوبیها درس گرفت. او بر این باور است که صفای واقعی را از شخصیتهای بزرگ و انبیا آموخته و تأکید میکند که از تجربیات زندگی باید درس گرفت و در شکایتها و نارضایتیها غرق نشد. در نهایت، اشارهای به شمس تبریزی دارد که مانند بارانی بهاری آرامش و روشنی را به زندگی عاشقان میآورد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
