

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۱۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۳
باز چون گل سوی گلشن میروی
با توام گرچه که بیمن میروی
صدزبان شد سوسن اندر شرح تو
گلرخا خوش سوی سوسن میروی
سوی مستان با دو لعل می فروش
از برای باده دادن میروی
شاهدان استاره وار اندر پیت
تو بکش چون ماه روشن میروی
در کی خواهی آتشی دیگر زدن
با دل چون سنگ و آهن میروی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل احساسات عمیق خود را به تصویر میکشد، زمانی که معشوق به سوی گلشن و شادیها میرود، هرچند او را ترک کرده است. با توصیف زیباییهای معشوق و تأثیر او بر گلها و مستان، عشق را به عنوان نیرویی زنده و با روح معرفی میکند. شاعر همچنین به چالشهای عاطفی اشاره میکند و با ذکر دل سنگی و آهنی، غم و درد جدایی را لمس میکند. در نهایت، با نام بردن از شمس تبریزی، به اثرات عمیق او بر دل میپردازد و میگوید که چگونه عشق میتواند وجود انسان را دگرگون کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
