

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۱۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۸
میزنم حلقهٔ درِ هر خانهای
هست در کوی شما دیوانهای؟!
مرغ جان دیوانهٔ آن دام شد
دام عشق دلبری دُردانهای
عقلها نعرهزنان کآخر کجاست
در جنونْ دریادلی مردانهای؟
ای خدا مجنون آن لیلی کجاست؟
تا به گوشش دردمیم افسانهای
زانکه گوش عقل نامحرم بُوَد
از فسون عاشقان بیگانهای
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از دیوانگی و شور عشق سخن میگوید و به خلوتهای عاشقانه اشاره میکند. او در جستجوی مجنونی است که دردهای عشق را بشنود، چرا که عقل از شنیدن این داستانهای عاشقانه دور است. در این کوی عشق، همه چیز پر از شور و فتنه است و شاعر از خداوند طلب کمک میکند. او به زیبایی زلف محبوبش اشاره میکند و از قفال میخواهد تا کلیدی بسازد که راهی به آزادی و رهایی باشد. در نهایت، او به فرزند خویش یادآوری میکند که باید درستکار بوده و از کژراههها دوری کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
