

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۲۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۷
ز کجا آمدهای میدانی
ز میان حرم سبحانی
یاد کن هیچ به یادت آید
آن مقامات خوش روحانی
پس فراموش شدستت آنها
لاجرم خیره و سرگردانی
جان فروشی به یکی مشتی خاک
این چه بیع است بدین ارزانی
بازده خاک و بدان قیمت خود
نی غلامی ملکی سلطانی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ریشهٔ وجود انسان و سرشت الهی او اشاره میکند و به این پرسش میپردازد که انسان از کجا آمده است. او از حال فراموشی و سرگردانی آدمی در دنیا سخن میگوید و به او یادآوری میکند که با ارزشترین چیزها را به سادگی فراموش کرده است. مولانا به نقد دنیا و بیارزشی آن در مقایسه با مقامهای روحانی میپردازد و از سرنوشت انسانهایی که جان خود را به چیزهای پیشپاافتاده میفروشند، سخن میگوید. در نهایت، او به زیباییهای ناشناختهای که در نیکان وجود دارد، اشاره میکند و دعوت به توجه به اصل و ریشهٔ وجود میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
