

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۳۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۴
گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی
گفتی قرار یابم خود بیقرار گشتی
خضرت چرا نخوانم کآب حیات خوردی
پیشت چرا نمیرم چون یار یار گشتی
گردت چرا نگردم چون خانه خدایی
پایت چرا نبوسم چون پایدار گشتی
جامت چرا ننوشم چون ساقی وجودی
نقلت چرا نچینیم چون قندبار گشتی
فاروق چون نباشی چون از فراق رستی
صدیق چون نباشی چون یار غار گشتی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به رابطهٔ عمیق و خاص خود با محبوب و خداوند میپردازد. او با ترفندهای بلاغی، نگران از دست دادن قید و بندهای دنیوی است و به حالت خود در مقایسه با دیگری که به مقام و فضیلت رسیده، اشاره میکند. او میپرسد که چرا در این حالت سردرگمی و بیقراری، از عشق و خلوص واقعی، دور شده است. شاعر همچنین به تحولی در وجود خود اشاره میکند که به واسطهٔ عشق و توجه به خداوند، باعث میشود از قید و بندهای دنیوی آزاد شود و در نهایت به گرامیداشت زیباییهای عشق و حقیقت میپردازد. او در مقام عشق و عرفان در مییابد که باید از تعلقات دنیوی آزاد شود و به سوی معانی عمیقتر برود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
