

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۶۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۲
با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی
رنجور و ناتوانم نایی مرا ببینی
دیدی که سخت زردم پنداشتی که مردم
آخر چگونه میرد آنک تواش قرینی
یا سیدی و روحی حمت فلم تعدنی
یا صحتی شفایی لم تستمع حنینی
بس احتراز کردم صبر دراز کردم
امروز ناز کردم با اصل نازنینی
امشب چو مه برآید داوود جان بیاید
ای رنج موم گردی گر برج آهنینی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از محبوب خود دلسردی و ناتوانیاش را بیان میکند و از او میخواهد که بر حالش احساسی داشته باشد. او به تصویر زرد و رنجور خود اشاره میکند و نگران است که محبوبش فکر کند او مرده است. بین صبر و ناز، شاعر در جستوجوی توجه محبوبش است و از او میخواهد تا او را درک کند و به حالت روحیاش توجه کند. در پایان، شاعر اشاره به شب و بیخویشی میکند و از محبوب میخواهد که نالهها و دردهای او را درک کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
