

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۶۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۳
میزن سهتا که یکتا گشتم مکن دوتایی
یا پردهٔ رهاوی یا پردهٔ رهایی
بی زیر و بی بَم تو ماییم در غم تو
در نای این نوا زن کافغان ز بینوایی
قولی که در عراق است درمان این فراق است
بی قول دلبری تو آخر بگو کجایی
ای آشنای شاهان در پردهٔ سپاهان
بنواز جان ما را از راه آشنایی
در جمع سسترایان رو زنگلهسرایان
کاری ببر به پایان تا چند سسترایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از غم و جدایی خود میگوید و به جستجوی وصال محبوب میپردازد. او از محبوب میخواهد که یا پردهها را رها کند یا او را آزاد کند و به او وعدهٔ لقایش را بدهد. شاعر به دلسوختگان و غمزدهها اشاره میکند و از آنها میخواهد که به جمع کسانی که دلشان را به عشق سپردهاند، ملحق شوند. با اشارات به وعده و پیمان، نگاهی به توقعاتی که از محبوب دارد، و تأکید بر یکپارچگی بر دو روح میپردازد. در نهایت، شاعر از محبوب میخواهد در میانهٔ عشاق حاضر شود و روشنگر دلهای آنان باشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
