

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۶۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۴
دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی
شب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی
افروخت روی دلکش شد سرخ همچو اخگر
گفتا بس است درکش تا چند از این گدایی
گفتم رسول حق گفت حاجت ز روی نیکو
درخواه اگر بخواهی تا تو مظفر آیی
گفتا که روی نیکو خودکامه است و بدخو
زیرا که ناز و جورش دارد بسی روایی
گفتم اگر چنان است جورش حیات جان است
زیرا طلسم کان است هر گه بیازمایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعری دربارهٔ عشق و وابستگی خود به معشوق سخن میگوید. او در تلاش است تا درک کند که زیبایی ظاهری معشوق تنها یک فریب است و مهمتر از آن، عمق وجود اوست. معشوق به او یادآوری میکند که روی نیکو فریبنده است و نباید به آن دل ببندد. شاعر در برابر این سخنان به ناله و زاری میپردازد و از معشوق طلب کمک میکند. در نهایت، با دیده شدن اشک او، معشوق به او لبخند میزند و او را مورد لطف خود قرار میدهد. این غزل همچنین تأکید میکند که یاران و دوستان باید در این مسیر دلسرد نشوند و همچون باران بگریند تا به وصال برسند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
