

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۶۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۵
ای برده اختیارم تو اختیار مایی
من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی
گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد
غم این قدر نداند کآخر تو یار مایی؟
من باغ و بوستانم سوزیده خزانم
باغ مرا بخندان کآخر بهار مایی
گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی
پس چیست زاری تو چون در کنار مایی
گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را
گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به رابطه عمیق و وابستگی میان خود و محبوب میپردازد. او خود را به باغ و بوستان تشبیه کرده و محبوب را به لالهزار میسازد، و بیان میکند که غم و شادی او به محبوب وابسته است. در دیالوگی میان شاعر و محبوب، شاعر از درد و غمهایش میگوید و محبوب او را به آرامش و حماسه وجودش دعوت میکند. همچنین اشاره میشود که وجود شاعر و محبوب به هم مرتبط است و این پیوند از هر گونه دوری و جدایی فراتر میرود. شاعر در نهایت بر این نکته تأکید میکند که راز عشق باید محفوظ بماند و در این دنیای مادی، عشق باید مقدس شمرده شود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
