

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۷۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۰
با صد هزار دستان آمد خیال یاری
در پای او بمیرا هر جا بود نگاری
خوبان بسی بدیدی حوران صفت شنیدی
این جا بیا که بینی حسن و جمال یاری
تا یافت جانم او را من گم شدم ز هستی
تا پای او گرفتم دستم نشد به کاری
ای مطرب الله الله از بهر عشق آن شه
آن چنگ را در این ره خوش برنواز تاری
زان چهرههای شیرین در دل عجیب شوری
این روی همچو زر را از مهر او عیاری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل وصف عشق و زیبایی میگوید و از معشوقی سخن به میان میآورد که جلوههایش دنیای وجود را تحت تأثیر قرار میدهد. او به شدت تحت تأثیر زیباییها و محبت معشوق است و در پی دیدار او به سر میبرد. در این میان، احساسات عمیق و غمانگیز ناشی از عشق را بیان میکند و روح انسانی را در مقابل عشق واقعی و زیباییهایش توصیف مینماید. شاعر در نهایت میگوید که دیدار معشوق، جانش را شیرین کرده و او را از دنیای مادی جدا نموده است. عشق شمس تبریزی، به عنوان نمادی از کمال و حقیقت، در این شعر تجلی یافته است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
