

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۷۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۱
اندر قمارخانه چون آمدی به بازی
کارت شود حقیقت هر چند تو مجازی
با جمله سازواری ای جان به نیک خویی
این جا که اصل کار است جانا چرا نسازی
گویی که من شب و روز مرد نمازکارم
چون نیست ای برادر گفتار تو نمازی
با ناکسان تو صحبت زنهار تا نداری
شو همنشین شاهان گر مرد سرفرازی
آخر چرا تو خود را کردی چو پای تابه
چون بر لباس آدم تو بهترین طرازی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به مفاهیم عمیق عشق و دوستی اشاره دارد و به بازیکنان قمارخانه میگوید که در دنیای بازی، حقیقت باید بر مجاز غلبه کند. او به ارزش نیکخویی و رفتار شایسته تأکید میکند و از گم شدن در ظاهر میگوید. همچنین، بر برتری اینجا که اصل کار است، تأکید میکند و توصیه میکند که با نیکان همنشینی کنند. در ادامه، شاعر به وصف زیبایی و جذابیت معشوق میپردازد و بالاترین مقام را برای شمس دین قائل است، به طوری که او را برتر از همه مقامها میداند و عشق وی را محور زندگی خود قرار میدهد. در نهایت، او تأکید میکند که هرکس که دلش به معشوق پیوند خورده باشد، به خوشی و زیبایی دست مییابد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
