

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۷۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۲
ای آن که مر مرا تو به از جان و دیدهای
در جان من هر آنچ ندیدم تو دیدهای
بگزیدهام ز هجر تو تابوت آتشین
آری به حق آنک مرا تو گزیدهای
گر از بریده خون چکد اینک ز چشم من
خون میچکد که بیسبب از من بریدهای
از چشم من بپرس چرا چشمه گشتهای
وز قد من بپرس که از کی خمیدهای
از جان من بپرس که با کفش آهنین
اندر ره فراق کجاها رسیدهای
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل با عشق و فراق به گفتگو پرداخته و معشوقی را وصف میکند که وجودش از جان و دیدهی شاعر فراتر است. او در بیان احساساتش از هجران رنج میبرد و عواطفش را در قالب تصاویری از آتش، خون و فسردگی تجلی میبخشد. شاعر از وضعیت خود و دردهایی که ناشی از فراق است، میگوید و از معشوق میخواهد تا دربارهی زیباییهایش و باعث آن همه رنج و دلتنگی توضیح دهد. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که گویی معشوق از عالم بالا آمده و وجودش تاثیر عمیقی بر شاعر داشته است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
